تبلیغات
باعشق
 
باعشق
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : hasti zare
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
www.01.persiamix7.in




نوع مطلب :
برچسب ها :

       نظرات
پنجشنبه 22 دی 1390
hasti zare

ارسال: #1FPRIVATE "TYPE=PICT;ALT=Heart" لحظه های بی تو (فصل سوم)

شهروز به امتحانات پایان ترم بهاره نزدیک می شد و سرش کاملا با برنامه های درسی گرم بود در چنین شرایطی وقت فکر کردن به موضوع دیگری را نداشت
صبح از خواب بر می خواست کیف دستی اش را بر می داشت و راهی دانشکده می شد محیط دانشکده بسیار دوستانه بود و همه بچه های دانشگاه با هم دوست بودند خوصوا شهروز که هر صبج با چهره ای بشاش و پر انرژی وارد دانشگاه می شد با سیمای جذاب و مردانه اش بیشتر از سایرین مورد توجه قرار می گرفت.
همه دوستش داشتند و به او احترام می گذاشتند.
در این بین شهروز و فرامرز که جالا دیگر درسش تمام شده بود هر روز خارج از دانشگاه یکدیگر را می دیدند و از حال هم با خبر می شدند. آن دو علاوه بر هم دانشکده بودن و صمیمیت خانواده شان با همر شریک کاری نیز بودند و اعلب معاملاتی را مشترکا انجام می دادند و باتفاق یک دفتر مهندسی راه انداخته و کار می کردند.
روی فرامرز به شهروز گفت:
- راستی دیروز نسرین حالت را می پرسید.
- شهروز بی تفاوت سوال کرد:
- چطور؟

- هیچی می گفت جرفای اونشب روش تاثیر قشنگی گذاشته می خواست باهات حرف بزنه دنبال شماره تلفنت می گشتپ
شهروز اخمهایش را در هم کشید:
چه حرفی؟

بابا ناسلامتی تو خانواده ای به دنیا اومدی که سطح فرهنگشون بالاس بعضی وقتا ممکنه کسی بخواد از آدم سوالی چیزی بپرسه این که عجیب و غریب نیست!
شهروز نگاه تند و گذرایی به فرامرز انداخت و گفت:
تو که شماره تلفن ندادی ؟ من هزار بار بهت گفتم شماره منو به کسی نده

من نه ولی قبل از اینکه من از موضوع با خبر بشم به یگانه گفته بود
خوب
اون چند بار شماره خونتون رو گرفته بود که نسرین از خونه ما باهات حرف بزنه چون اشغال بود شماره رو به نسرین میده که خودش باهات تماس بگیره بعدش موضوع رو به من گفتن
شهروز با ناراحتی غرید:
چرا این کار رو کرد؟ من حوصله این کارها را ندارم

- پسر مگه تو از آدم به دوری که این حرفا را می زنی؟ اون یه زن محترم شوهر داره که می خواد از مطالعات تو توی زندگیش استفاده کنه این که ناراحتی نداره داری خودتو می کشی یه تلفن میزنه چهار تا کلمه باهات حرف میزنه تموم میشه میره پی کارش شایدم یادش رفته باشه و موضوع منتفی بشه.
بعد مکث کوتاهی کرد و با لحن شیطنت آمیزی گفت:
- تازه ناقلا می تونی درباره شقایق ام ازش بپرسی

اخم های شهروز بیشتر در هم رفت و گفت:
- اگه می خواستم توی این یک ماه و نیم که از مهمونی تو می گذره پی موضوع رو می گرفتم تو اصلا می فهمی چی داری میگی؟ من حوصله ندارم شب امتحانی فکرمو خراب کنم اصلا بهش بگو هر حرفی داره به تو بزنه من به تو جواب میدم....
فرامرز با عصبانیت گفت:
- حالا چرا قاطی کردی باشه حرفی نیست ولی شخصیت خودت میره زیر سوال به یگانه می گم بهش بگه به تو تلفن نزنه.
مدتی سکوت میان این دو دوست صمیمی حاکم بود...پس از مهمانی فرامرز شهروز چندین بار به شقایق فکر کرده بود و هر بار به این نتیجه می رسید که شقایق برای او جفت ناهماهنگی است به همین خاطر تصمیم گرفت درباره اش فکر نکند و ذهنش را متوجه مطالب دیگری سازد ولی نگاه نافذ شقایق چیزی نبود که دست از سرش بردارد و یادش هر لحظه توفانی در دل شهروز بپای می کرد.
بعضی اوقات که فکرش در جاهای دیگر و به مطالب دیگری مشغول بود نه ناگاه تصویر چهره و از همه واضح تر چشمان شقایق در برابر دیدگانش جان گرفت انگار که گویی مقابلش نشسته و با او صحبت می کند.
شهروز کمی فکر کرد و گفت:
- فعلا نمی خواد چیزی بگی بذار ببینم چی پیش میاد

فرامرز خندید و گفت:
- باشه ولی بچه جون اینقدر زود جوش نیار از تو بعیده بدون فکر حرف بزنی.
آن روز گذشت و خبری از نسرین نشد چند روز دیگر هم به همین منوال گذشت و باز تلفنی به شهروز نشد و شهروز هم از فرامرز خبری در این رابطه نگرفت.
رفته رفته شهروز موضوع را فراموش کرد و مشغول درس خواندن و امتحان شد

پس از مدتی امتحانات شهروز تمام شد و او وقت بیشتری برای مطالعه آزاد بدست آورد تعطیلات میان ترم تابستانی هم شروع شده بود و شهروز تصمیم داشت تعطیلات آنسال را فقط به مطالعه بپردازد به همین منطور هر گاه فرصتی پیدا می کرد وقت آزادش را صرف مطالعه می نمود

**
روز شقایق در خانه مشغول رسیدگی به امور دخترش بود که صدای زنگ تلفن او را به سوی خود خواند. در آن سوی خط صدای نسرین بود که می گفت:
چطوری دختر؟؟؟

شقایق خندید.
- تویی نسرین جون.. .سلام خوبم تو خوبی؟

- مرسی خبر خوبی برات دارم
- چی شده؟ نکنه مچ شوهرت را گرفتی که اینقدر خوشحالی؟
- مچ اون که دیگه گرفتن نداره .. وقتی دیگه علنی جلوی من همه کار می کنه که دیگه مچی نمی مونه که بخوام بگیرم...هر چی باهاش دعوا و بگو مگو می کنم بدتر میشه
- پس چی شده؟ خبر خوشت چیه؟
- باید مژدگانی بدی تا بهت بگم
- بگو دیگه خودتو لوس نکن
- نه آخه همینجوری نمی شه
- چی چی رو نمی شه بگو ببینم چی شده؟
- باشه بهت می گم ولی یادت باشه بهم مژدگانی ندادی
- اوووه بابا منو کشتی تا یه خبر بدی ...حالا بگو ببینم اصلا ارزش مژدگانی داره یا نه
- شماره خونه شهروز اینا رو برات گرفتم........
- شقایق که توقع شنیدن این جمله را نداشت احساس کرد که خودش را باخته است و زبانش بند آمده به همین دلیل مدت کوتاهی چیزی نگفت

پس از مدتی نسرین پرسید:
- شقایق.....شقایق.....چرا حرفی نمی زنی؟ شنیدی چی بهت گفتم؟ تلفنو قطع کردی ؟ شقایق...شقایق

ناگهان شقایق به خودش آمد و گفت:
- هان؟ ...چیه....؟

- سپس دوباره مکس کرد و پرسید:
- گفتی شماره شهروز رو گرفتی؟ چه جوری ؟ از کی؟

نسرین خندید گفت:
- بابا بدجوری گلوت گیر کرده حسابی هول شدی از یگانه گرفتم

- ولی چه جوری؟ چی بهش گفتی؟
- رفتم خونشون نشسته بودیم و داشتیم فیلم مهمونی اونشب رو تماشا می کردیم که دیدم برای گرفتن شماره تلفن شهروز بهترین موفعیته بهش گفتم این شهروز چه پسر خوبیه و شروع کردم ازش تعریف کردن و آخر سرم گفتم که چون اطلاعاتش زیاده دلم می خواد مث یه مشاور درباره زندگیم باهاش مشورت کنم انم رفت دفترچه تلفنشونو آور و شماره را گرفت تا من با شهروز خرف بزنم..چند بار گرفت و تلفن اشغال بود که دیگه خسته شد شماره رو به من داد و گفت که خودم بهش زنگ بزنم...
شقایق خندید و گفت:
- ای کلک اگه تلفنو جواب می داد یا اینکه یگانه می گفت یه روز دیگه بیا باهاش حرف بزن چکار می کردی

نسرین کمی فکر کرد و گفت:
- هیچی خلاصه یه جوری شماره رو می گرفتم دیگه...حالا یه کاغذ و قلم بردار و شماره رو بنویس

شقایق شماره را یادداشت کرد و پس از کمی صحبت دیگر گوشی را گذاشت. چند لحظه ای همانجا کنار تلفن نشست و اندیشید:
حالا من با این شماره تلفن چکار کنم بهش زنگ بزنم یا نه؟ اصلا منو یادش هست؟ نکنه بهم محل نذاره و خودمو کوچیک کنم؟ باید یه چند وقتی حسابی روی این موضوع فکر کنم و همینچوری بی گدار به آب نزنم....
سپس شماره تلفن شهروز را در گوشه ای از دفترچه تلفنش گذاشت و با ری پر سودا سراغ دخترش رفت.





نوع مطلب :
برچسب ها :

       نظرات
دوشنبه 17 مرداد 1390
hasti zare

از لحظه ای که شقایق از محل برگزاری جشن خارج شد تصمیم گرفت به هر نحو ممکن شهروز را برای خودش تصاحب کند چنان در تصمیمش راسخ و استوار بود که لحظه ای جز به این موضوع نمی اندیشید ذهن مغشوشش را تنها این فکر به بازی می گرفت که چگونه می تواند به تصمیمش جامه عمل بپوشاند به قدری در افکارش غرق بود که کوچکترین توجهی به نسرین که در اتومبیل کنارش نشسته بود و با او سخن می گفت نداشت تنها در سکوت دیده به مقابلش داشت و می اندیشید.
نسرین که هر چه با شقایق حرف می زند هیچ پاسخی نمی شنید همینطور که اتومبیل را می راند نگاهی به او انداخت و به آرامی به شانه اشت زد و گفت :

-
هی ...هیچ معلومه کجایی؟یه ساعته دارم باهات حرف می زنم
ناگهان شقایق تکانی خورد و از افکارش جدا شد. لحظه ای نسرین را نگریست لبخندی به روی لبانش آورد و گفت:
-
ببخش خیلی خسته شدم اصلا حواسم نبود
نسرین خنده بلندی کرد و گفت:
-
ببینم حواست کجاس؟ پیش شهروز که نیس؟
شقایق که توقع شنیدن چنین حرفی را نداشت از سوال نسرین یکه ای خورد و با لکنت زبان پاسخ داد:
-
م ,م منطورت چیه؟ برای چی باید به اون فکر کنم؟
نسرین با لحن شیطنت آمیزی گفت:
-
آخه تو مهمونی بدجوری رفته بودی تو نخش.....
شقایق با خود اندیشید:
((
شاید راس می گه اصلا کنتلم دست خودم نبود مث اینکه بدجوری دستم رو شده.... به هر شکلی که شده باید شکش رو بر طرف کنم
سپس قدری به خود مسلط شد و گفت:
-
نه زیادم بهش توجه نداشتم فقط از حرفاش خیلی خوشم اومد پسر خوبی به نظر می رسید
نسرین گفت:
-
آره یگانه خیلی ازش تعریف می کنه می گه دوست صمیمی و نزدیک فرامرزه و همدیگه رو خیلی دوست دارن
شقایق که احساس کرد از این جمله نسرین به نقطه ای برای رسیدن به هدفش نزدیک شده ناگهان گفت:
-
راس می گی؟ می تونی شماره تماسشو برام پیدا کنی
نسرین همینطور که می خندید نگاهی به شقایق انداخت و پاسخ داد:
-
این که کاری نداره ولی دیدی درست حدس می زندم دلت بدجوری پیشش گیر کرده
شقایق احساس کرد قافیه را باخته است کمی مکث کرد و گفت:
-
نسرین جون اشتباه نکن فقط می خوام ازش چند تا سوال بپرسم و گرنه تو فکر می کنی اون پسر بچه جوون به چه درد من می خوره که دلم پیشش گیر کرده باشه او هنوز خیلی جوونه و باید بره دنبال جوونا نه من با این سن و سال.....
نسرین با لحن محکمی گفت:
مگه چند سالته که اینقدر نا امیدی؟ هنوز خیلی راه جلوی روته خوشگل نیستی که هستی خوش تیپ و هیکل نیستی که هستی یه دونه چین و چروکم تو صورتت نیس ازهمه مهمتر پخته و با تجربه نیستی که هستی دیگه چی کم داری که این حرفا رو می زنی؟
شقایق لبخند تلخی به روی لب اورد و گفت:
درسته شاید همه اینا که می گی درست باشه ولی همون پختگی و با تجربگی یه که باعث میشه مث دخترای شونزده هفده ساله فکر نکنم و سراغ اینجور عشقا نرم نسرین من دیگه توی زندگیم دنبال اسباب بازی نمی گردم دیگه از من گذشته مث جوجه عاشقا زانوی غم به بغل بگیرم و ندونم از زندگی چی می خوام
انها به خانه شقایق نزدیک شده بودند نسرین اتومبیل را حلوی آپارتمان شقایق نگهداشت نگاهی پر معنا به او انداخت و گفت
-
حق با توئه منم سعی می کنم شماره ای رو که می خوای برات گیر بیارم
سپس یکدیگر را بوسیدند و شقایق از اتومبیل پیاده شد و نسرین اتومبیل را به سوی منزل خود راند.
شقایق به آرامی اما با سری پر سودا وارد خانه شد تا دختر چهارده ساله اش هاله از خواب بیدار نشود و به سرعت خودش را به اتاق خوابش رساند لباسهای مهمانی را با لباسهای خوابش عوض کرد و به نرمی روی بسترش دراز کشید
هر چه می کوشید خواب به چشمانش راه نمی یافت در سیاهی شب تنها به سقف سپید تاقش دیده داشت و به شهروز می اندیشید به اینکه آیا می تواند با او باشد آیا جامعخ این نوع ارتباط با چنین فاصله سنی را خواهد پذیرفت؟ اصلا درست است آنها با هم باشند و هزاران سوال دیگر که ذهن خسته او را به بازی می گرفت
از طرفی قلب او به کویری می مانست که زمینش از بی آبی و خشکی ترک خورده و نیاز به بارانی داشت تا ترک هایش را بپوشاند شقایق تشنه عشق بود تشنه باران محبتی که بر زمین ترک خورده دلش نم نم و به درازا ببارد و سرزمین خشک قلبش را سیراب سازد.
او هنوز جوان و شاداب بود و در قلب جوانش دنیایی هیاهو و انرژی های پنهان اندوخته داشت تا بر مقدم کسی که لیاقت فرمانروایی سرزمین دلش را دارد نثار کند نیاز به عشق را در تک تک یاخته هایش حس می کرد و عشق شهروز را همچون مامنی از آسایش محض می دانست تا مرحمی بر زخمهای دل شرحه شرحه اش باشد.
هجوم این افکار چنان بود که شقایق در چشمانش احساس خواب نمی کرد
پاسی از شب رفته و صبح نزدیک بود که عاقبت شقایق با خوردن دو قرص خواب آور تن به پنجه های نرم و لطیف خواب سپرد.
شب از نیمه گذشته بود که شهروز به خانه رسید پدر و ماردش در بستر خفته بودند و سکوت بر آن محیط خیمه زده بود او یکراست به اتاقش رفت و لباس از تن در آورد و خودش را روی تختخواب انداخت چراغ خواب کنار بسترش را روشن کرد و نوار کاستی داخل ضبط صوت گذاشت صدایش را ملایم کرد و به همراه شنیدن صدای خواننده به فکر فرو رفت:
چه شب عجیبی بود چرا باید این جشمای گیرا و نافذ رو می دیدم؟ سرنوشت چه بازی ای برام تو سینه اش مخفی کرده چرا نمی تونم فکرش رو از سرم بیرون کنم؟ پسریه کم منطقی باش این زن لقمه دهن تو نیست نه سن و سالش به تو می خوره نه کلاس و شخصیتش. تازه به اطرافیانت می خوای چی بگی راستی من نمی دونم او ن بچه هم داره یا نه خب حتما داره باید فراموشش کنم. منطق اینو میگه ولی هر کاری می کنم از فکرم بیرون نمی ره چه موهای طلایی قشنگی داشت درست همون رنگی که همیشه دوست داشتم چهره اش مث عروسک بود دلم می خواست می شستم و تا قیامت نگاش می کردم فقط همین
و بی اختیار این جمله در ذهنش طنین انداخت:
خدایا چی میشه اگه شقایق مال من بشه؟
و بعد در دل نالید
اما حیف که نمیشه این زن همونه که همیشه دنبالش می گشتم خوش به حال کسی که باهاش زندگی بکنه اگه قدرش رو بدنه خوشبخت ترین مرد دنیاست ولی برای چی از شوهرش جدا شده؟ به نظر رن فهمیده و مهربونی میرسه....
او تا ساعتی غرف در رویا ها شقایق و خودش را زیر یک سقف دید و پس از ساعتی هنگامیکه سپیده صبخ نور کم رنگی به اتاق خوابش پاشید مست از یاد شقایق به خواب رفت....
و در این لحظات خواننده همچنان با صدای سوزناکش می خواند:

وقتی که عشق میاد, سفره رنگینی داره که نگو, عالم شیرینی داره که نپرس
وقتی که کوچ می کنه روزهای غنگینی داره که نگو یکه غم سنگینی داره که نپرس
چه اومد ن و چه رفتنی داره عشق
انگار با دل ها دشمنی داره عشق
وقتی عشق می خواد بیاد امید جلو جلو میاد آرزوهای نو میاد
مهر میاد ماه میاد روزهای دلخواه میاد
اما با رفتن عشق از چشم عاشق خواب میره از دل عاشق تاب میره
رنج میاد عذاب میاد عمهای بی حساب میاد
جه اومدن و چه رفتنی داره عشق
انگار با دل ها دشمنی داره عشق
روزای اول عشق که دل پر از محبته صفای بی نهایته
همه کس خوب همه محبوب همه جا قشنگه قشنگه
روزای آخر عشق که چشما بی فروغ میشه حقیقتا دروغ میشه
همه کس بد همه چیز زشت همه جا بی رنگه بی رنگه
چه اومدن و چه رفتنی داره عشق
انگار با دلها دشمنی داره عشق
ادامه دارد....





نوع مطلب :
برچسب ها :

       نظرات
یکشنبه 16 مرداد 1390
hasti zare

لحظه های بی تو (فصل اول)

صدای همهمه و گفتگو مهمانی دوستانه خانه فرامرز را پر کرده بود میهمانها دوبدو یا به صورت گروهی گرد هم نشسته هر کدام درباره موضوع مورد بحث خودشان صحبت می کردند یکی درباره گرانی دیگری راجع به مدل های جدید ماشین , آن یکی پیرامون ازدواج و گروهی هم گرداگرد تفاهم در زندگی زناشویی و حق زن و مرد در زندگی گفتگو می کردند.
مهمانی منزل فرامرز به مناسبت فارغ التحصیل شدنش در رشته مهندسی ساختمان برپا شده و میهمانان همه از دوستان نزدیکش بودند. پیش از اینکه آن مجلس گرمای دلچسب خود را بیابد موزیک ملایمی فضای شاعرانه به این جمع صمیمی بخشیده بود و وقتی بر تعداد میهمانان افزوده شد و هر کس هم کلام مورد نظرش را یافت آرام, آرام مهمانی رنگ دیگری گرفت.
دو خانم جوان در گوشه ای نشسته و پیرامو مسئله ازدواج داد سخن سر می دادند:
-
این روزها به هیچ مردی نمیشه اعتماد کرد هر کدومشون یه جور خرده شیشه دارن.
دیگری که (( شقایق)) نام داشت و معلوم بود آشنایی و صمیمیتی دیرینه با دوست مخاطبش دارد پاسخ داد:
-
آره جونم منم همین عقیده رو دارم و با تجربه تلخی که در گذشته داشتم یا دیگه ازدواج نمی کنم یا اگه خواستم ازدواج کنم با دقت درباره این مسئله تصمیم می گیرم.
-
آخه تو خیلی بد اوردی با کسی زندگی می کردی که اصلا مفهوم و معنی زندگی زناشویی را نمی فهمید.
-
درسته اون از زندگی با زن فقط می خواست کسی کلفت خونش باشه و از بچه هاش مراقبت کنه , منم نمی تونستم با این وضع کنار بیام و عشقمو به پای کسی بریزم که اصلا نمی دونه عشق یعنی چی...! البته ناگفته نمونه , به عنوان یه دوست خیلی هم با وفا و انسان بود ولی همسر خوبی نبود.
-
حالا می خوای چکار کنی؟ تا آخر عمرت که نمی تونی همینطور زندگی کنی...!
-
هیچی ... تا وقتی مردی رو که بتونه زخم های دلم رو مرحم بذاره پیدا نکردم ازدواج نمی کنم و تنها می مونم.
-
والا منم دل خوشی از شوهرم ندارم خودت که میدونی با هزار جور التماس و وعده و عید اومد خواستگاری و منو گرفت , حالا آقا زیر سرشون بلند شده هر روز به یکی پیله می کنه, تازه خجالتم نمی کشه جلوی روی من می شینه و ساعت ها با این زن و او ن زن تلفنی حرف می زنه.....
همینطور که ایندو با هم گفتگو می کردند, توجهشان به سخنان گروهی که کمی دورتر از آنها نشسته و گرم صحبت بودند جلب شد و چون بحث این گروه پیرامون مساثل زناشویی بود ترجیح دادند به سخنان آنان گوش بسپارند.
یکی می گفت:
-
تفاهم در زندگی های مشترک نقش بسزایی داره و زوجی خوشبختن که به معنای واقعی با هم تفاهم داشته باشن.
شخص دیگر از او پرسید:
-
شما تفاهم رو در چه چیز می دونین؟
شخص اول پاسخ داد:
-
تفاهم رو در اتفاق نظر زن و شوهر درباره موضوعات بدون اینکه در رابطه با اون موضوع با هم مشاجره کنن می دونم....
((
شهروز)) که جوانی با شخصیت و خوش رو بود رشته کلام را به دست گرفت و گفت:
-
متاسفانه در جامعه ما معنای زناشویی اونطور که باید جا نیفتاده و نه زن نه مرد درک کاملی از در کنار هم بودن و از زندگی لذت بردن ندارن و تنها به عنوان انجام وظیفه شخصی و اجتماعی با هم زندگی می کنن . زن به مرد تنها به چشم نون آور خونه یعنی کسی که پول در می آره نه شخصی که باید در کنارش احساس آرامش کنه نگاه می کنه و مرد هم به زن به عنوان کارگر و شخصی که سمت تربیت کننده بچه ها رو به عهده داره و همچنین در مواقع نیاز بعضی از نیازهاشو مرتفع می کنه نگاه می کنه, نه کسی که باید عشق و احساسش رو نثارش کنه و از در کنارش بودن لذت ببره و در جوارش خودش رو خوشبخت بدونه. متا سفانه درک اینکه معنی همسر اینه که دو نفر در کنار هم یکی می شن برای زوجهای جامعه ما سنگینه: حاضرین در راه دوستان و آشنایان سر فدا کنن, اما نسبت به همسر شون سرپا بی توجهن, در حالیکه این همسره که باید در غم ها و شادیها بهترین مدد کار باشه و کانون خانواده رو سرشار از عشق و محبت بکنه/
کسی از شهروز پرسید:
-
خود شما با توجه به سن کمی که دارین اگر ازدواج بکنین چه رفتاری رو پی می گیرین؟
-
شهروز بدون تامل پاسخ داد:
-
همسرم رو تاج سرم می دونم... همسر من خانم خونه منه, نه کارگر ...چراغ خونه من به وجود اون روشنه و این نکته رو باور دارم که اگه دوستش داشته باشم دوستم خواهد داشت و اگه براش از جونم بگذارم برام از جونش مایه می گذاره.
توجه اگثر مدعوین به این گروه خصوصا به (( شهروز )) که سخنان مثبتی را در این رابطه به زبان می آورد جلب شده بود. سکوت مجلس را در مشت خود گرفته و تقریبا همه حضار به صحبت های گرم و پخته این جوان گوش فرا داده بودند.
((
شهروز)) جوانی بشاش, خونگرم و جذاب بود. هیچ سخنی را بدون دلیل به لب نمی آورد و درباره مطالبی که از آن اطلاع کافی نداشت چیزی نمی گفت و تنها شنونده بود. او در رفاه بزرگ شده و از دوستان دانشکده و بسیار نزدیک فرامرز بود قدی نسبتا بلند, چهره ای گشاده و صورتی گرد و پوستی سفید داشت. چشم هایش کشیده بادامی ابروان کمانی پیوسته گونه هایی صورتی و لبانی سرخ داشت و همه اینها به هنگامی که صورتش را مثل آن شب اصلاح دقیقی می کرد دو چندان جلوه می کرد.
او جوانی خوش پوش با اندامی متناسب بود و دل هر صاحب ذوق حنس مخالفی را به تپش می انداخت خصوصا که در عنفوان جوانی و در سنین بیست و یک و بیست و دو سالگی قرار داشت و حال که درباره زندگی زناشویی به این زیبایی و فصاحت سخن می گفت توجه (( شقایق)) و دوستش (( نسترن)) را کاملا به خود جلب کرده بود.(( شقایق)) که از دوستان خواهر فرامرز ((نسرین)) به مهمانی دعوت شده بود با خود می اندیشید:
-((
عجب جوون جالبیه.. با اینکه سنی نداره معلوم نیست این همه اطلاعات رو از کجا آورده خوش به حال کسی که با او ازدواج کنه...طوری این حرفا رو می زنه که انگار چند ساله داره زن داری می کنه ولی نه به سنش می خوره ازدواج کرده باشه نه حلقه دستشه..! راستی اسمش چیه؟ به قیافش می خوره کم سن باشه باید ته و توی همه اینارو در بیارم...))
همینطور که شهروز سخن می گفت متوجه دو جفت چشم که شدیدا او را تحت نظر گرفته بودند شد... صاحب یک جفت چشم را می شناخت, ( نسرین) دوست خواهر فرامرز اما آن دو جفت دیگر از آن که بود؟... نگاهش لرزه ای به تن شهروز انداخت. با دو چشم قهوه ای تیره ای که آتش از آن می ریخت با نگاهی سرشار از تمنا به لب های شهروز که با کلام گیرایش سخن می گفت خیره دیده دوخته بود.
شهروز متوجه حالت نگاه او شد ولی به روی خود نیاورد از آن گذشت و به سخنانش ادامه داد در همان حال در دل می گفت:
((
باید منتظر باشم یکی از این دو نفر یا نسرین یا اون دوستش بزودی عکس العملی از خودشون نشون بدن...))
وقتی کمی از شور و حال بحث کاسته شد یکی از مدعوین که ویولن به همراه داشت سازش را به دست گرفت به آرامی و با احساسی عمیق آهنگ سوزناکی نواخت و به مجلس حال تازه ای بخشید سپس میهمانان برای صرف شام سر میز دعوت شدند.
میز شام با انواع غذاهای متنوع ایرانی و فرنگی تزئین شده بود و با دسر های خوشمزه و رنگارنگ جلوه خاصی در چشم بیننده داشت.
هنگامیکه همه مشغول صرف شام بودند شقایق خودش را به خواهر فرامرز رساند و گفت:
- ((
یگانه)) جون دستتون درد نکنه چه میز قشنگی چیدیدن .. انشاالله عروسی فرامرز خان...
و پس از کمی سکوت افزود :
-
نمی خوای منو کامل به فرامرز معرفی کنی؟!
یگانه با لبخند دوستانه ای خطاب به شقای گفت:
-
جرا عزیزم... با من بیا...
سپس دست او را گرتف و با خود به سمت فرامرز کشید . وقتی به برادرش رسید گفت:
-
برادرجون, این خانم محترم از دوستان خوب نسرین هستن که امشب به ما افتخار دادن و به همراه نسرین جون به جشن ما اومدن اسمشون هم شقایقه!
فرامرز بسیار مودبانه و سنگین به علامت احترام سر فرود آورد و گفت:
-
خانم محترم از اشنایی با شما خیلی خوشوقتم به مهمانی ما خوش آومدین
شقایق لبخند شیرینی به لب آورد و گفت:
-
سلام برای من آشنایی با شما کمال سعادته...
و پس از رد و بدل کردن تعارف های معمول هر کدام برای کشیدن شام سر میز رفتند.
وقای شقایق غذایش را کشید نزد فرامرز بازگشت و بدون مقدمه پرسید:
-
آقا فرامرز معذرت می خوام.. اسم اون دوست چشم و ابرو مشکی تون چیه؟
فرامرز متعجب از سوال کرد:
-
چطور مگه؟!!!
شقایق دستپاچه پاسخ داد:
-
همینطوری پرسیدم...خیلی به نظرم آشنا می یان...!
-
شهروز..ایشون از دوستای بسیار خوب و خوش ذوق منن گهگاه شعر می گن و حسابی اهل کتابن.
-
راستی!؟ چه جالب از طرز بیانشون مشخصه. ولی ایشون که خیلی جوونن...!
-
خانم شقایق عزیز ..درست گفتم؟! عذر می خوان اسم شما شقایق دیگه؟!
-
بله
-
عرض میکردم...طبع شعر و این جور چیزا به سن و سال ربطی نداره.
شقایق سرش را فرود آورد و گفت:
-
کاملا درسته حق با شماست . در هر حال ازتون متشکرم.
و باز لبخند گذرایی نثار فرامر کرد و دوباره به سوی میز شام روان شد.
شهروز مشغول انتخاب نوع غذا و دسر بود که ناگاه نگاهش در نگاه شیرین شقایق که در کنارش ایستاده بود گره خورد. شقایق خطاب به شهروز گفت:
-
آقای شهروز عزیز از صحبتهای پر بار و گهر بار شما لذب بردیم و استفاده کردیم.
شهروز با حالت خاصی پاسخ داد:
-
اختیار دارین سرکار خانم. گوهرهای عرایض بنده در مقابل چشمای ستاره بارون شما هیچه
شقایق که از این تعری ف شهروز به هیجان آمده بود خنده شیرینی بر لب آورد و گفت:
-
شما لطف دارین...
شهروز در دل اندیشید:
((
اسم منو از کجا می دونه..؟!))
و به راحتی موضوع را فراموش کرد و به چهره شقایق خیره شد
او زنی سی یا سی و یک ساله به نظر میرسید. با موهای کوتاه طلایی بسیار خوش حالت که به چهره گرد و تا حدودی سبزه کمرنگ ولی با نمک او زیبایی خاصی می بخشید. ابروان پر و خوش نقشی داشت که به نحو بسیار جذابی از وسط برداشته شده و با قوس زیبایی سایبان چشمان کشیده قهوه ای سوخته اش شده بود. در چشم هایش شب پر ستاره ای نهفته بود که دل آدمی را در هم می فشرد و گویی قصه های شهرزاد داستان هزار وی کش ب در قرینه خوش ترکیب چشمانش نهفته است. بینی باریک و بسیار زیبایی پیشانی بلندش را به گوه های برجسته و در انتها به لب های گوشت آلود و سرخش پیوند داده بود که در دل هر مردی شراری از عشق برپا می کرد و با گردنی کشیده و صاف حالتی زیبا به چهره جذاب و دلفریبش می بخشید. اندامی کاملا ترکه ای داشت و قدش کمی از شهروز کوتاهتر بود. پاهای خوش تراش و زیبایش که با دیگر اعضای اندام مناسبش توازن بی نظریری داشت پنجه به دل هر صاحب ذوقی می کشید و او همینطور با دو چشم شرر بارش به چشمان بادامی شهروز دیده دوخته بود.
شقایق اشاره به دسر خاصی کرد و گفت:
-
حتما از این دسر میل کنین خیلی خوشمزه و لذیذه
شهروز جالت قشنگی به چشمانش داد و با لحن زیبایی گفت:
-
دسری که مورد پسند ذائقه خانم زیبایی مث شما باشه حتما هم خوشمزه س...
و سرش را به نشان تشکر فرود آورد... وقتی دوباره به چهره زن نگاه کرد یک خال خوشرنگ و زیبا و کوچک در گوشه سمت راست صورت بین گونه و لب بالای او توجه شهروز را بیش از پیش به خود جلب کرد و در ذهن اندیشید:
((
این هم از تندیس های خارق العاده دست خداونده و خدا چه زیبا این قشنگی ها رو در چهره اون کنار هم قرار داده و الحق که در حق این زن سنگ تموم گذاشته..))
سپس خطاب به شقایق گفت:
-
اول اجازه بدین یه کم از دسر رو امتحان کنم البته مطمئنم که می پسندم..
-
خواهش می کنم اگه دلتو می خواد از گوشه بشقاب من بخورین...
-
اشکالی نداره؟!
-
نه خیر.. ابدا
شهروز کمی از دسر شقایق خورد و گفت:
-
چخ شیریمخ ئرسن کث نگاه شما...
شقایق که پیدا بود از این تعارف شهروز خیلی خوشش آمده خنده شیطنت باری کرد و گفت:
-
شما خیلی به من لطف دارین... این هم نظر لطف شماست...
و افزود:
-
اجازه بدین... خودم براتو دسر می کشم.
-
نه... راضی به زحمت شما نیستم.
-
چه زحمتی؟ باعث افتخار منه
سپس ظرفی برداشت و به سمت میز دسر رفت ظرف را از دسر انتخابی اش پر کرد سپس به سوی شهروز بازگشت و بشقاب را به دست او داد و گفت
-
آقای شهروز امیدوارم منو فراموش نکنین
-
چطور؟ من هرگز بانوی زیبایی مث شما که از شاهکارهای خلقته رو فراموش نمی کنم
شقای خنده شیرینی کرد و گفت:
-
من در امور مربوط به زندگی به نصایح شما خیلی نیاز دارم
شهروز با فروتنی سرش را پایین آورد و گفت:
-
نه خانم عزیز اونطور که فکر می کنین نیست م ن هنوز خیلی خامم و خودم محتاج نصیحت..!
-
نر هر صورت از شما میخوام در آینده منو راهنمایی کنین.
-
حتما تا جایی که از دستم بر بیاد در خدمتتون هستم
و پس از کمی مکث افزود:
-
راستی من اسم شما رو نمی دونم...!
شقایق خندید و گفت:
-
ببخشید یادم رفت خودمو معرفی کنم. من شقایق هستم.
-
چه اسم قشنگی... اسمتون مث خودتون گله...
شقایق خندید و شهروز هم پس از تشکر از دسر به سوی صندلیش رفت و به صرف شام پرداخت.
پس از به پایان رسیدن شام حضار در جای خود نشستند و نوازنده ویولن به نواختن سازش پرداخت. پس از او یکی از دوستان فرامرز پشت پیانو نشست و یکی از تصنیف های زیبای روز را نواخت. مجلس حال و هوای قشنگی گرفته بود. فرامرز چراغ ها را خاموش و شمع روشن کرده بود. سپس یکی دیگر از دوستان گیتارش را به دست گفت و همراه با نواختن ساز با صدای گیرایش شروع به خواندن کرد و این دسته کارها به قضای شاعرانه مجلس لحظه به لحظه رنگی روییای می زد.
در طول اجرای این برنامه ها شقایق چشم از چهره شهروز بر نداشت و در خلسه عمیقی فرو رفته بود.
با خود فکر می کرد:
((
چه پسر سنگین و جذابیه. با اینجال که سن و سالی نداره چه قشنگ حرف می زنه کاش یه کم سنش بیشتر بود کاش می تونستم باهاش دوست باشم و حداقل از راهنمایی هاش استفاده کنم...))
فرامرز کنار شهروز نشسته بود و دستش را دور گردن او حلقه کرده و به آرامی با دوست عزیزش گفتگو می کرد.....
شهروز پرسید:
-
فرامرز جون خانمی که او روبرو کنار نسرین نشسته و اکثرا حواسش به ماست کیه؟!
-
نمی دونم منم دفعه اولیه که می بینمش مث اینکه از دوستای نسرین دوست یکانه است.
-
چه زن قشنگیه...حلقه هم تو دستش نیس, شوهرش رو هم ندیدم.
-
نه اینطور که جسته گریخته شنیدم تازه از شوهرش جدا شده چند وقت پیش یگانه داشت درباره او با مامان صحبت می کرد منم بر حسب تصادف شنیدم
-
در هر صورت به نظر من این زن یکی از شاهکارهای خلقته..چه صدای خوش آهنگ و خوش طنین قشنگی هم داره صداش به آدم آرامش میده..
-
آره امشب یه کم با من صحبت کرد..درباره تو هم پرسید
شهروز دستپاچه سوال کرد:
-
چی؟ از من؟!
-
فرامرز به آرامی پاسخ داد:
-
راجع به اسم و رسمت می پرسید...
شهروز با عجله پرسید:
-
خب تو چی گفتی؟
فرامرز نگاهی به شهروز کرد و گفت:
-
چرا هول شدی؟ خوب معلومه چی گفتم...گفتم شاعر و صاحب ذوقی
شهروز مدت کوتاهی به فکر فرو رفت و سپس گفت:
-
پس برای همین بود که با خودمم صحبت کرد
-
به تو چی گفت؟
شهروز در حالیکه به سوی زن نگاه می کرد گفت:
-
هیچی تعارف های معمولی دسر هم برام کشید
فرامرز بی اراده گفت
-
زن با شخصیتیه از ظاهرش کاملا مشخصه
شهروز نفس عمیقی کشید و گفت:
-
آره ولی ظاهرا غیر قابل دسترس
و در دل اندیشید
((
کاش اون همسرم بود ولی حیف که نمیشه حتما توجه امشبش هم به خاطر تعریف های فرامرز بوده...))
و سپس خطاب به فرامرز گفت:
-
کاش می تونستم بازم این زن زیبا رو ببینم.
فرامرز خندید و گفت:
-
اگه بخوای شرایطش رو برات فراهم می کنم
-
نه نیازی نیست. گفتم که به نظر من غیر قابل دسترسه او که نمی آد وقتش رو برای من تلف کنه
فرامرز قیافه حق به جانبی به خود گرفت و گفت:
-
پسر مث اینکه خودتو خیلی دست کم گرفتی, اینطوریا که فکر می کنی هم نیست, همه چیز رو بسپار به من....
-
گفتم که نه یه موقع چیزی به کسی نگی که دوستی مون بهم می خوره ها... مث اینکه حواست نیس, فاصله سنی ما دوتا یه فاجعه است. این موضوعی نیست که از نظر اجتماع ما قابل پذیرش باشه...اگه یه وقتی رابطه بین ما برقرار بشه با مشکلات زیادی روبرو می شیم.. بهتره اصلا فکرش رو هم نکنم..از اینجا که برم از ذهنم خارج می کنم..
-
خودت میدونی از ما گفتم بود.
سپس فرامرز از جایش برخاست و به سوی هدایایی که میهمانان برایش آورده بودند رفت.
پس از باز کردن کادو هایی که به مناسبت فارغ التحصیلی فرامرز برایش آورده بودند.
ارام ارام میهمانها قصد رفتن کردند با میزبان خداحافظی کرده و مجلس را ترک می گفتند.
در این میان شقایق که با همه خداحافظی کرده بود نزد شهروز امد دست او را محکم تر از بقیه فشرد و به گرمی از او خداحافظی کرد و رفت. شهروز پس از اینکه ساعتی دیگر وقتش را با فرامرز و خانواده صمیمی اش گذراند با آنها خداحافظی کرد و راهی منزل شد. اما در بین راه لحظه ای نقش چشم های زیبا و براق شقایق از برابر دیدگانش محو نمی شد.


ادامه دارد ...





نوع مطلب :
برچسب ها :

       نظرات
یکشنبه 16 مرداد 1390
hasti zare

 

بی تو مهتاب شبی باز از آن كوچه گذشتم همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم شدم آن عاشق دیوانه كه بودم در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید باغ صد خاطره خندید عطر صد خاطره پیچید یادم آمد كه شبی با هم از آن كوچه گذشتیم پر گشودیم در آن خلوت دلخواسته گشتیم ساعتی بر لب آن جوی نشستیم تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت من همه محو تماشای نگاهت آسمان صاف و شب آرام بخت خندان و زمان رام خوشه ماه فروریخته درآب شاخه ها دست بر آورده به مهتاب شب و صحرا و گل و سنگ همه دل داده به آواز شباهنگ یادم آید تو به من گفتی از این عشق حذر كن لحظه ای چند بر این آب نظر كن آب آیینه عشق گذران است تو كه امروز نگاهت به نگاهی نگران است باش فردا كه دلت با دگران است تا فراموش كنی چندی از این شهر سفر كن با تو گفتم حذر از عشق ندانم سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم روز اول كه دل من به تمنای تو پر زد چون كوتر لب بام تو نشستم تو به من سنگ زدی من نرمیدم نگسستم باز گفتم كه تو صیادی و من آهوی دشتم تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم حذر از عشق ندانم سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم



نوع مطلب :
برچسب ها :

       نظرات
پنجشنبه 2 تیر 1390
hasti zare

خصوصیات عاشق واقعی !!


اگر واقعا عاشقش باشی ، حتی فکر کردن به او باعث شادی و آرامشتان می شود .

اگر واقعا عاشقش باشی ، در کنار او که هستید ، احساس امنیت می کنید .

اگر واقعا عاشقش باشی ، حتی با شنیدن صدایش ، ضربان قلب خود را در سینه حس می کنید .

اگر واقعا عاشقش باشی ، زمانی که در کنارش راه می روید احساس غرور می کنید .



اگر واقعا عاشقش باشی ، تحمل دوری اش برایتان سخت و دشوار است .

اگر واقعا عاشقش باشی ، حتی تصور بدون او زیستن برایتان دشوا ر است .

اگر واقعا عاشقش باشی ، شیرین ترین لحظات عمرتان لحظاتی است که با او گذرانده اید .

اگر واقعا عاشقش باشی ، حاضرید برای خوشحالی اش دست به هرکاری بزنید .

اگر واقعا عاشقش باشی ، هر چیزی را که متعلق به اوست ، دوست دارید .

اگر واقعا عاشقش باشی ، برای دیدن مجددش لحظه شماری می کنید .

اگر واقعا عاشقش باشی ، حاضرید از خواسته های خود برای شادی او بگذرید .

اگر واقعا عاشقش باشی ، به علایق او بیشتر از علایق خود اهمیت می دهید .

اگر واقعا عاشقش باشی ، حاضرید به هرجایی بروید فقط او در کنارتان باشد .

اگر واقعا عاشقش باشی ، ناخود آگاه برایش احترام خاصی قائل هستید .

اگر واقعا عاشقش باشی ، واژه تنهایی برایتان بی معناست .

اگر واقعا عاشقش باشی ، آرزوهایتان آرزوهای اوست .

اگر واقعا عاشقش باشی ، در دل زمستان هم احساس بهاری بودن دارید .

اگر واقعا عاشقش باشی ، با موفقیت و محبوبیت او شاد و احساس سربلندی می کنید .

اگر واقعا عاشقش باشی ، او برای شما زیباترین و بهترین خواهد بود اگرچه در واقع چنین نباشد .

اگر واقعا عاشقش باشی ، تحمل سختی ها برایتان آسان و دلخوشی های زندگیتان فراوان می شوند .

اگر واقعا عاشقش باشی ، به همه چیز امیدوارانه می نگرید و رسیدن به آرزوهایتان را آسان می شمارید .

اگر واقعا عاشقش باشی ، در مواقعی که به بن بست می رسید ، با صحبت کردن با او به آرامش می رسید .

گر واقعا عاشقش باشی ، شادی اش برایتان زیباترین منظره دنیا و ناراحتی اش برایتان سنگین ترین غم دنیاست .

به راستی دوست داشتن چه زیباست ،این طور نیست ؟


برای آنان که مفهوم پرواز را نمیفهمند ، هر چه بیشتر اوج بگیری کوچکتر میشوی . .

 

 





نوع مطلب :
برچسب ها :

       نظرات
دوشنبه 2 اسفند 1389
hasti zare

عاقبت پسرایی كه چت میكنن..

شدم با چت اسیر و مبتلایش
شبا پیغام می دادم از برایش
به من می گفت هیجده ساله هستم
تو اسمت را بگو، من هاله هستم
بگفتم اسم من هم هست فرهاد
ز دست عاشقی صد داد و بیداد
بگفت هاله ز موهای کمندش
کمان ِابروان ، قد بلندش
بگفت چشمان من خیلی فریباست
ز صورت هم نگو البته زیباست
ندیده عاشق زارش شدم من
اسیرش گشته بیمارش شدم من
ز بس هر شب به او چت می نمودم
به او من کم کم عادت می نمودم
در او دیدم تمام آرزوهام
که باشد همسر و امید فردام
برای دیدنش بی تاب بودم
ز فکرش بی خور و بی خواب بودم
به خود گفتم که وقت آن رسیده
که بینم چهره ی آن نور دیده
به او گفتم که قصدم دیدن توست
زمان دیدن و بوییدن توست
ز رویارویی ام او طفره می رفت
هراسان بود او از دیدنم سخت
خلاصه راضی اش کردم به اجبار
گرفتم روز بعدش وقت دیدار
رسید از راه، وقت و روز موعود
زدم از خانه بیرون اندکی زود
چو دیدم چهره اش قلبم فرو ریخت
تو گویی اژدهایی بر من آویخت
به جای هاله ی ناز و فریبا
بدیدم زشت رویی بود آنجا
ندیدم من اثر از قد رعنا
کمان ِابرو و چشم فریبا
مسن تر بود او از مادر من
بشد صد خاک عالم بر سر من
ز ترس و وحشتم از هوش رفتم
از آن ماتم کده مدهوش رفتم
به خود چون آمدم، دیدم که او نیست
دگر آن هاله ی بی چشم و رو نیست
به خود لعنت فرستادم که دیگر
نیابم با چت از بهر خود همسر
بگفتم سرگذشتم را به "جاوید"
به شعر آورد او هم آنچه بشنید
که تا گیرید از آن درسی به عبرت
سرانجامی نـدارد قصه ی چت.......

 





نوع مطلب :
برچسب ها :

       نظرات
شنبه 18 دی 1389
hasti zare

صحنه

                   

 

زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست              هرکس نغمه خود خواند و از صحنه رود

                                   خرم آن صحنه که مردم بسپارند به یاد



زندگی

 

زندگی برگ گلی است زرد رنگ که سر آخر انسان را وداع می گوید

در شاخه نگاهم پرندگان رنگین بال لانه کرده اندوه آن روز که نفرت

جایگزین عشق می شود پرندگان رنگین بال از قاب نگاهم به پرواز در

آمده و صحنه زیبای زندگی را ترک می گویند جهان رنگ سبزی است

هم آغوش بهار که با پایان یافتن بهار و تابستان زردی پاییز را به خود گرفته

و سرانجام پاییز را وداع می گوید و سفیدی زمستان را کی پذیرد



آمد بهار من

امد بهار من

آمد بهار نیک تر از انتظار من

آمد که آورد خبر از شادی ونشاط

ازبهر جسم خسته وجان فگار من

آمد که شعله های هوس چون شراره ای

افتد به جان ملتهب و بیقرار من

آمد که رنج هجر وغم انتظار را

شوید به بوسه ای ز دل من نگار من

آمد که هرچه جز غم عشقش رود به باد

گردد قرین عشق و وفا روز گار من

                    ****

بازآ که بی تو بود خزان زند گانیم

...و آغوش گرم توست کنون نوبهار من



غم

 



.....

 

کنم هر شب دعایی کزدلم بیرون رود مهرش        ولی آهسته می گویم الهی بی اثر باشد



 

شادی من

 

 

تنها شادی زندگی من این است  که هیچ کس نمی داند تا چه اندازه غمگینم

 

 

 





نوع مطلب :
برچسب ها :

       نظرات
دوشنبه 29 آذر 1389
hasti zare

ز چشمت دورم

نوشته شده در تاریخ شنبه 22 فروردین 1388 توسط دلسوخته | نظرات ( 0)

ز چشمت اگر چه دورم هنوز....پر از اوج و عشق و غرورم هنوز

اگر غصه بارید از ماه و سال....به یاد گذشته صبورم هنوز

شکستند اگر قاب یاد مرا.....دل شیشه دارم بلورم هنوز

سفر چاره دردهایم نشد..... پر از فکر راه عبورم هنوز

ستاره شدن کار سختی نیست.... گرشتم ولی غرق نورم هنوز

پر از خاطرات قشنگ توام.....پر از یاد و شوق و مرورم هنوز

ترا گم نکردم خودت گم شدی......من شیفته با تو جورم هنوز

اگر جنگ با زندگی ساده نیست.....در این عرصه مردی جسورم هنوز

اگر کوک ماهور با ما نساخت.....پر از نغمه پک و شورم هنوز

قبول است عمر خوشی ها کم است.....ولی با توام پس صبورم هنوز



دوست داشتن

نوشته شده در تاریخ شنبه 22 فروردین 1388 توسط دلسوخته | نظرات ( 0)

با اینکه می دانم دوست داشتن گناه است دوستت دارم

با اینکه می دانم پرستش کار کافر است می پرستمت

با اینکه می دانم آخر عشق رسوایی است عاشقت می شوم

پس گناهکارم ، کافرم ، رسوایم ولی همچنان دوستت دارم



دست از سر ما بردار

نوشته شده در تاریخ شنبه 22 فروردین 1388 توسط دلسوخته | نظرات ( 0)

 

دست از سر ما بردار ، کنار تو نمی مونم

یه روز می گفتم عاشقم ، اما دیگه نمی تونم

تقصیر هیچکس دیگه نیست ، قصه ی ما تموم شده

حیف همه خاطره ها ، به پای کی حروم شده

دروغ می گفتی که ، برم از بی کسی دق می کنی

اشکاتو باور ندارم ، بی خودی هق هق می کنی

یادم می افته لحظه ای که دست تو رو شد برام

قسم می خوردی پیش من که جز تو عشقی نمی خوام

دست خودم نیست که دیگه هیچکسی باور ندارم

این چیزا تقصیر توه تلافیشو در می یارم



پروانه

نوشته شده در تاریخ شنبه 22 فروردین 1388 توسط دلسوخته | نظرات ( 0)

شمع اگر پروانه را سوزاند خیر از خود ندید...آه عاشق زود گیرد دامن معشوق را



گریه دریایی

نوشته شده در تاریخ شنبه 22 فروردین 1388 توسط دلسوخته | نظرات ( 1)

اگر با گریه دریایی بسازم

اگر با خنده رویایی بسازم

اگر خنده شود در من فراموش

اگر گریه شود با من هم آغوش

تو را هرگز نخواهم كرد فراموش



به پندار تو

نوشته شده در تاریخ جمعه 21 فروردین 1388 توسط دلسوخته | نظرات ( 0)

به پندار تو:

جهانم زیباست!

جامه ام دیباست!

دیده ام بیناست!

زیانم گویاست!

قفسم طلاست! به این ارزد كه دلم تنهاست؟



خود را به که بسپارم

نوشته شده در تاریخ جمعه 21 فروردین 1388 توسط دلسوخته | نظرات ( 0)

خود را به که بسپارم

وقتی که دلم تنگ است

پیدا نکنم همدل

دلها همه از سنگ است

گویا که در این وادی

از عشق نشانی نیست

گر هست یکی عاشق

آلوده به صد رنگ است



هیزم شکن

نوشته شده در تاریخ جمعه 21 فروردین 1388 توسط دلسوخته | نظرات ( 0)

یه هیزم شکن وقتی خسته میشه که تبرش کُند بشه! نه این که هیزمش زیاد باشه . تبر ما انسانها باورهامونه نه آرزوهامون


بخاطر تو

نوشته شده در تاریخ جمعه 21 فروردین 1388 توسط دلسوخته | نظرات ( 0)

بخاطر تو قلب پر از کینه ام را پر از لطف و صفا می کنم

بخاطر تو همسفر باد می شوم و به دنبال تو می آیم

بخاطر تو هزاران ماهی سرخ را در دریای عشقت رها می کنم

بخاطر تو لحظات پایانی عمر را از نو آغاز می کنم



خیلی سخته

نوشته شده در تاریخ جمعه 21 فروردین 1388 توسط دلسوخته | نظرات ( 0)

خیلی سخته اون كه میگفت واسه چشات میمیره، بره و دیگه سراغی از تو و نگات نگیره، خیلی سخته توی پاییز با غریبی آشنا شی، اما وقتی كه بهار شد یه جوری ازش جدا شی، خیلی سخته كه دلی رو با نگات دزدیده باشی، وسط راه اما از عشق یه كمی ترسیده باشی، خیلی سخته بری یك شب واسه چیدن ستاره، ولی تا رسیدی اونجا ببینی روز شد دوباره...


عشق من

نوشته شده در تاریخ جمعه 21 فروردین 1388 توسط دلسوخته | نظرات ( 0)

مهم نبوده سوختنم   دور از تو پرپر زدنم، مهم تو بودی عشق من

 نه قصه شكستنم     به افتخار عشق تو میگم كه بازنده منم...


 



هر لحظه یادت میكنم

نوشته شده در تاریخ جمعه 21 فروردین 1388 توسط دلسوخته | نظرات ( 0)

هر لحظه یادت میكنم شاید تو هم یادم كنی، همواره در فكر توام با یك نگاه شادم كنی، هرگز ندیدم از كسی لبخند زیبای تو را هرگز نمیگیرد كسی در قلب من جای تو را...

شعرعاشقونه

نوشته شده در تاریخ جمعه 21 فروردین 1388 توسط دلسوخته | نظرات ( 0)

اون منم که عاشقونه شعر چشماتو می گفتم....هنوز هم خیس می شه چشمام وقتی یاد تو می افتم....هنوز هم می یای تو خوابم تو شبای پر ستاره....هنوز هم می گم خدایا کاشکی برگرده دوباره.


سکوت دادگاه

نوشته شده در تاریخ جمعه 21 فروردین 1388 توسط دلسوخته | نظرات ( 0)

در سکوت دادگاه سرنوشت عشق بر ما حکم سنگینی نوشت... گفته شد دل داده ها از هم جدا وای بر این حکم و این قانون زشت...


شعله آتش

نوشته شده در تاریخ جمعه 21 فروردین 1388 توسط دلسوخته | نظرات ( 0)

منم آن شعله آتش که از هر شمع برخیزم... تمام هستی خود را فقط به پای تو ریزم... درون قلب من فرمانروایی کن... که از موی تو برخیزد همه عطر دل انگیزم...

 





نوع مطلب :
برچسب ها :

       نظرات
جمعه 26 آذر 1389
hasti zare

میخوام یه یادداشت طنز براتون بذارم این فرق بین مردان و زنانه البته خداوکیلی خیلی راسته

 

زن: عزیزم امید وارم همیشه عاشق بمانیم وشمع زندگیمان نورانی باشد.
2) مرد: عزیزم کی نوبت کیک می شه؟

روز زن

1)زن: عزیزم مهم نیست هیچ هدیه ای برام نخریدی یک بوس کافیه
2)مرد: خوشحالم تو رو انتخاب کردم آشپزی تو عالیه عزیزم (شام چی داریم؟)

روز مرد

1) زن: وای عزیزم اصلا قابلتو نداره کاش می تونستم هدیه بهتری بگیرم.
2) مرد: حالا اشکال نداره عزیزم، سال دیگه جبران می کنی (چه بوی غذایی میاد)

40 روز بعد از تولد بچه

1) زن: وای مامانی بازم گرسنه هستی؟ (عزیزم شیر خشک بچه رو ندیدی؟)
2)مرد: با دهان پر(نه عزیزم ندیدم، راستی عزیزم شیر خشک چقدر خوشمزه است؟)

40 سال بعد

1)زن: عزیزم شمع زندگیمون داره بی فروغ میشه ما پیر شدیم
2)مرد: یعنی دیگه کیک نخوریم ؟

2 ثانیه قبل از مرگ

1) زن: عزیزم همیشه دوستت داشتم
2) مرد: گشنمه

وصیت نامه

1) زن: کاش مجال بیشتری بود تا درمیان عزیزانم می بودم و نثارشان می کردم تمام زندگی ام را!!
2) مرد: شب هفتم قرمه سبزی بدید!

اون دنیا

1)زن : خطاب به فرشته ی مسئول: خواهش می کنم ما را از هم جدا نکنید، نه... نه... عزیزم... خدایا به خاطر من...
(و سر انجام موافقت می شه مرد از جهنم بره بهشت)
2)مرد: خطاب به دربان جهنم: حالا توی بهشت شام چی میدن

 

    

یک شبی در راه دوری ، گرگ پیری بر زمین افتاد و مرد ...!!

لاشه ی گندیده ی آن گرگ را کفتار خورد ...!!

در دل غار کثیفی پیر کفتار ، زمین مرگ را بوسید و خفت ...

قاصدی این ماجرا را با کرکسان زشت گفت ...!!!

جسم گند آلود کفتار را کرکسان ، غارتگران خوردند ...

لرزه بر دامان کوه افتاد ...!!!

سنگها بر روی هم هموار گشت ...

کرکسان هم جملگی مردند ....!!!

 





نوع مطلب :
برچسب ها :

       نظرات
جمعه 26 آذر 1389
hasti zare
عشق از چه نوع است؟ دلبستگی؟ یا وابستگی؟
[تصویر: 7951278412719Love1411_tn.jpg]
معمولا دیده می شود در بین زن و شوهرها یاارتباط دختر و پسری , مرزهای دلبستگی و وابستگی مشخص نیست . درحالیکه دلبستگی منجر به سازندگی و رشد رابطه می شود اما وابستگی آفتی هست که یک رابطه را تهدید کرده و به شکست می کشاند . درذیل 12 تفاوت دلبستگی و وابستگی بیان می شود .


کسانی که به اشتباه وابستگی را با عشق( دلبستگی ) اشتباه گرفته اند توجه کنند و نسبت به اصلاح آن بکوشند و سعی کنند با دلبستگی پایه های یک خانواده گرم را پی ریزی کرده یا مستحکم نمایند .


تفاوت اول
دلبستگی :رابطه ای خاص و پایدار بین 2نفراست که بواسطه خواستن یکدیگر , آن دو به هم نزدیک می شوند و هردو تمایل دارند.

وابستگی :به رابطه ای اشاره دارد که درآن وجود یک فرد به طرف مقابلش بستگی دارد (اگر تو نباشی ,من مرده ام)

تفاوت دوم
دلبستگی :ساز و کاری طبیعی برای بقاءاست .

وابستگی :مکانیسمی مرضی است

تفاوت سوم
دلبستگی :از احساس امنیت و صمیمیت شکل می گیرد .

وابستگی :از احساس ناامنی نشات می گیرد .

تفاوت چهارم
دلبستگی : احساس تعلق وجود دارد.

وابستگی : احساس تملک و جود دارد.

تفاوت پنجم
دلبستگی :به شخص استقلال می دهد .

وابستگی :آزادی را از شخص می گیرد .

تفاوت ششم
دلبستگی :فرد را آنطور که می خواهیم .

وابستگی:فردرا آن چنان که می خواهیم , شکل می دهیم .

تفاوت هفتم
دلبستگی :شدت احساسات مثبت و منفی نسبت به معشوق در حد تعادل قرار دارد.
وابستگی : احساسا ت شدید و غیرقابل کنترل نسبت به معشوق مشاهده می شود.

تفاوت هشتم
دلبستگی : عشق غیر مشروط است .

وابستگی :عشق مشروط است .

تفاوت نهم
دلبستگی : نوع عشق دگر خواهانه است .

وابستگی : عشق خود خود خواهانه است .

تفاوت دهم
دلبستگی: توان عشق ورزیدن به خود و دیگری.

وابستگی :ناتوانی در عشق ورزیدن به خود و دیگری .
HeartHeartHeart





نوع مطلب :
برچسب ها :

       نظرات
سه شنبه 23 آذر 1389
hasti zare

اس ام اس مخصوص آشتی كردن اس ام اس قهر و منت كشی

 

 

بوسه ام را می گذارم پشت در
قهرکردی , قهرکردم , سر به سر
تو بیا , در را تماما باز کن
 هر چه میخواهی برایم ناز كن
من غرورم را شکستم , داشتی ؟
آمدم , حالا تو با من آشتی ؟

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
اس ام اس آشتی اس ام اس قهر كردن اس ام اس منت كشی اس ام اس عاشقانه sms-jok.ir

چی میشد تو  هم منو دوستم میداشتی نا زنین
جای گریه رو لبام خنده می كاشتی نازنین
حالا كه قهری باهام ولی بدون دوستت دارم
طاقت قهر ندارم پس آشتی آشتی نا زنین


* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
اس ام اس آشتی اس ام اس قهر كردن اس ام اس منت كشی اس ام اس عاشقانه sms-jok.ir

به خاطر یافتن مقصر,       

زندگی ات را تلخ و سیاه نكن.

 بگذار آن چه در پایان یك عشق به جای میماند

خاطرات خوش باشد با من آشتی كن تا دنیا با من آشتی كند


* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
اس ام اس آشتی اس ام اس قهر كردن اس ام اس منت كشی اس ام اس عاشقانه sms-jok.ir


قهر مكن ای فرشته روی دلارا
ناز مكن ای بنفشه موی فریبا
طعنه و دشنام تلخ اینهمه شیرین
چهره پر از خشم و قهر اینهمه زیبا
ناز تورا میكشم به دیده منت
سر به رهت مینهم به عجز و تمنا


* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
اس ام اس آشتی اس ام اس قهر كردن اس ام اس منت كشی اس ام اس عاشقانه sms-jok.ir


همیشه رفتن بهترین  نیست
 گاهی میان رفتن وماندن هیچ فرقی نیست
   چه قهر باشیم چه آشتی
اصل درست این است که عزیزان ما در خانه ی دل ما جای دارند


* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
اس ام اس آشتی اس ام اس قهر كردن اس ام اس منت كشی اس ام اس عاشقانه sms-jok.ir


بهانه میتراشی و مرا عذاب میدهی
به روح بی قرار من تو اضطراب میدهی
دلم پر از گلایه ها تنم اسیر درد و خون قهر مكن

 با دلم برای لحظه ای  ولی تو


* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
اس ام اس آشتی اس ام اس قهر كردن اس ام اس منت كشی اس ام اس عاشقانه sms-jok.ir

بیا با پاک ترین سلام عشق آشتی کنیم *بیا با بنفشه های لب جوب آشتی کنیم * بیا ازحسرت و غم دیگه باهم حرف نزنیم * بیا برخنده ی این صبح بهار خنده کنیم


* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
اس ام اس آشتی اس ام اس قهر كردن اس ام اس منت كشی اس ام اس عاشقانه sms-jok.ir


چنین گفت زرتشت:...عاشق عاشقی باش و دوست داشتن را دوست بدار. از تنفر متنفر باش، به مهربانی مهر بورز، با آشتی آشتی کن و از جدایی جدا باش


* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
اس ام اس آشتی اس ام اس قهر كردن اس ام اس منت كشی اس ام اس عاشقانه sms-jok.ir


از تو به یك حرف ناروا نكشم دست
وز سر راه تو دلربا نكشم پا
عاشق زیباییم اسیر محبت
هر دو به چشمان دلفریب تو پیدا



* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
اس ام اس آشتی اس ام اس قهر كردن اس ام اس منت كشی اس ام اس عاشقانه sms-jok.ir


یه روزی گله كردم من از عالم مستی
تو هم به دل گرفتی دل ما رو شكستی
من از مستی نوشتم ولی قلب تو رنجید
تو قهر كردی قهرت مصیبت شدو بارید
پشیمون و خستم اگه عهدی شكستم
آخه مست تو هستم اگه مجرم و مستم


* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
اس ام اس آشتی اس ام اس قهر كردن اس ام اس منت كشی اس ام اس عاشقانه sms-jok.ir


مهم نیست كی مقصر است
 باور کن مهم این است که یادمان باشد عمرمان کوتاه است
 در پایان زندگی خواهیم گفت: کاش فقط چند لحظه بیشتر فرصت داشتیم تا خوب بهم نگاه کنیم و همه ناگفته های مهر آمیز یک عمر را در چند ثانیه بگوییم پس نازنین بیا آشتی كنیم با مهر


* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
اس ام اس آشتی اس ام اس قهر كردن اس ام اس منت كشی اس ام اس عاشقانه sms-jok.ir




دوستی را دوست، معنی می دهد

قهر هم با دوست، معنی می دهد

هیچ كس با دشمن خود، قهر نیست

قهری او هم نشان دوستی است ...




* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
اس ام اس آشتی اس ام اس قهر كردن اس ام اس منت كشی اس ام اس عاشقانه sms-jok.ir


جنس من از آهن و از سنگ نیست
من دلم تنگ است و یار دلتنگ نیست
حال دل از من نمیپرسی چرا
حال پرسیدن كه دیگر ننگ نیست



* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
اس ام اس آشتی اس ام اس قهر كردن اس ام اس منت كشی اس ام اس عاشقانه sms-jok.ir


 





نوع مطلب :
برچسب ها :

       نظرات
دوشنبه 22 آذر 1389
hasti zare

 

.

                                                                        .          

.

تا حالا هندونه که از عقب نیسان بخوره کف خیابون و دیدی ؟

همونجوری تیکه پارتم !

۰۹۱۹۴۵۲xx22

.

.

.

گردش سال فقط یک شب یلدا دارد

من بدون تو هزاران شب یلدا دارم

(محبوبه)

۰۹۱۳۵۳۵xx10

.

.

.

پر سوخته ی شرار پرهیز توام

دیوانه ی چشم فتنه انگیز توام

گنجایش دیگری ندارد دل من

همچون قدح شراب ، لبریز توام

(محبوبه)

۰۹۱۳۵۳۵xx10

.

.

.

نتوان ترک تو ای فبله دلها کردن

که محال است دگر مثل تو پیدا کردن . . .

(محبوبه)

۰۹۱۳۵۳۵xx10

.

.

.

اتل متل تشکر ، منقل کجاست با انبر

تریاک و بنگ و شیشه ! به یادتم همیشه !

۰۹۳۷۶۸۹xx05

.

.

.

گفتم تو شیرین منی / گفتی تو فرهادی مگر ؟

گفتم خرابت میشوم / گفتی تو آبادی مگر ؟

گفتم ندادی دل به من / گفتی تو جان دادی مگر ؟

گفتم ز کویت میروم / گفتی تو آزادی مگر ؟

گفتم فراموشم نکن / گفتی تو در یادی مگر؟

(پوریا)

۰۹۳۶۴۹۲xx90

.

.

.

خوبرویان جهان رحم ندارد دلشان / باید از جان گذرد هرکه شود مایلشان

روز اول که سرشتند ز گل پیکرشان / سنگ اندر گلشان بود ، همان شد دلشان

۰۹۳۶۴۹۲xx90

.

.

.

من پذیرفته ام شکست خویش را / پند های عشق  دور اندیش را

میروم از رفتنم شاد باش / از عذاب دیدنم آزاد باش

اگر چه تو تنها تر از من میروی / آرزو دارم تو هم عاشق شوی

آرزو دارم بفهمی درد را

سختی برخورد های سخت را

۰۹۳۶۴۹۲xx90

.

.

.

مانده بر لبان من داغ بوسه های تو

رفتی و بجا مانده  آتشی به جای تو

(وفا)

۰۹۳۶۶۸۸xx19

.

.

.

حالم خیلی بده ، رفتم دکتر

میگه ۲ راه بیشتر نداری

یا

ICU

یا

I See You !

(ویانا)

.

.

.

دیرگاهیست که تنها شده ام / قصه غربت صحرا شده ام

وسعت درد فقط سهم من است / باز هم قسمت غمها شده ام

کاش چشمان مرا خاک کنید / تا نبینم که چه تنها شده ام

(ویانا)

.

.

.

ای تماشایی ترین مخلوق خاکی در زمین

آسمانی میشوم وقتی نگاهت میکنم

۰۹۳۸۹۸۲xx91

.

.

.

اگر کسی دلت رو شکست صداشو در نیار

چون دلش میشکنه ، صداش در میاد

(رضا قنبری)

۰۹۱۱۸۸۵۳۸۰۲

.

.

.

سوگند به زیبایی چشم هایت و به ریزش همیشگی اشک هایم

که من به خیال با تو بودن نیز قانعم ، پس خیالت را از من نگیر

که خیالت مهربانترین تصویر دنیاست

۰۹۱۸۶۰۳xx63

.

.

.

با توجه به دادن یارانه ها و احتمال گران شده پیامک ها ، از امروز پیشاپیش

عید فطر ، غدیر ، یلدا ، چهارشنبه سوری ، نوروز ، تولدم ، تولدت

تولدش ، پیوندتان ، پیوندمان ، پیوندشان !

و قدم نو رسیده و عروسی پسرت مبارک !

نور به قبرت بباره !

۰۹۳۶۰۳۰xx04

.

.

.

مثل باد سرد پاییز ، غم لعنتی به من زد

حتی باغبون نفهمید ، که چه آفتی به من زد

(رضا قنبری)

۰۹۱۱۸۸۵۳۸۰۲

.

.

.

نگاهی کرد دل رو در به در کرد / یقین کرد عاشقم بعدش سفر کرد

شکستی خورد امد تا بماند / ولی من رفته بودم ، او ضرر کرد

(رضا قنبری)

۰۹۱۱۸۸۵۳۸۰۲

.

.

.

وقتی خدا در دلهای شکسته جای دارد

چرا به دستان کسی که هزاران بار دلم را شکست بوسه نزنم

(بهروز وثوقی)

۰۹۳۶۹۶۳xx22

.

.

.

رسم باشد بر مزار عاشقان روید گلی / شمع سوزد ، روزه خواند بلبلی

بر مزار ما غریبان نه چراغی ، نه گلی / نه پر پروانه سوزد ، نه نوای بلبلی

۰۹۳۹۶۹۴xx28

این مطلب را اشتراک بگذارید :

·                                

·                                

·                                

·                                

·                                





نوع مطلب :
برچسب ها :

       نظرات
دوشنبه 22 آذر 1389
hasti zare

 

گاهی خدا درها  و پنجره ها را قفل می کند

زیباست که فکر کنیم شاید بیرون طوفان سختی در راه است

و خداوند با این کار از ما محافظت می کند . . .

۰۹۱۵۸۹۳xx03

.

.

.

گفتم به لبت چیست نهان ؟ گفت نمک !

گفتم نمکت را بمکم !؟ گفت : نمک !

۰۹۱۵۸۹۳xx03

.

.

.

روزگاری ماهم ای گل چون تو یاری داشتیم

این چنین رسوا نبودیم ، اعتباری داشتیم

ما که امروز این چنین افتاده ایم از چشم خلق

روزگاری سر در آغوش نگاری داشتیم

ای که در فصل خزانم دیده ای با پشت خم

این زمستان را نبین ، ما هم بهاری داشتیم . . .

۰۹۳۵۸۸۱xx74

.

.

.

گریه کردم اشک بر داغ دلم مرحم نشد / ناله کردم ذره ای از دردهایم کم نشد

در گلستان گل بسیار بوییده ام / ولی از هزاران گل گلی همچون تو پیدا نشد

دوستت دارم

۰۹۱۷۵۲۶xx03

.

.

.

هیچ دانی که سحرگاه چرا میخندد ؟

چون ثبات فلک  و کار جهان میبیند

به بقای خود و بر غفلت ما میخندد . . .

۰۹۱۶۳۴۲xx77

.

.

.

نازنین غصه نخور قصه نویس تو خداست

همه نا رفیقن و تنها رفیق تو خداست . . .

۰۹۳۵۷۱۹xx19

.

.

.

دوستت دارم ، بیشتر از خودم ، کمتر از خدایم

چون عاشق توام و محتاج خدایم

فرستنده : علیرضا ، تقدیم به نازنین

۰۹۱۷۶۴۳xx21

.

.

.

بی تو آتشکده و شیشه و سنگ است دلم

نفسی با دل من باش که تنگ است دلم

فرستنده : علیرضا ، تقدیم به نازنین

۰۹۱۷۶۴۳xx21

.

.

.

تو بشو یاس قشنگ لحظه های بیقرارم ، من میشم زلال بارون ، تا کنار تو ببارم

۰۹۳۵۳۶۷xx02

.

.

.

آنگاه که کسی در اندیشه توست

گفتن آسان تر است

شنیدن آسان تر است

بازی کردن آسان تر است

کار کردن آسان تر است

۰۹۳۷۱۶۶xx32

.

.

.

میخوام بیام کنار تو ، تا یه کمی لوست کنم

اگه کسی اونجا نبود ، یواشکی بوست کنم !

(آیناز از تهران)

۰۹۱۹۴۶۹xx36

.

.

.

در شب تاریک گر نتوانی شوی خورشید

لا اقل مهتاب باش

گر نتوانی شوی مهتاب

لا اقل آن کرمک شب تاب باش

۰۹۱۳۸۰۲xx27

.

.

.

زبونی که نگه دوستت دارم به درد بستنی لیسیدن میخوره !

پس

د

و

س

ت

د

ا

ر

ولش کن ! بستنیش خوشمزه تره !

۰۹۱۳۸۰۲xx27

.

.

.

من درد تو را از دست آسان ندهم

دل بر نکنم از دوست تا جان ندهم

از دوست به یادگار ، دردی دارم

کان درد را به هزار درمان ندهم

۰۹۱۶۳۴۲xx77





نوع مطلب :
برچسب ها :

       نظرات
دوشنبه 22 آذر 1389
hasti zare


 
 
 

كد موزیك: قالبسرا

كد موزیك: قالبسرا